مرز بالفتح،زمينى كه مربع ساخته كنارهايش بلند كنند،و در ميان آن چيزى بكارند،و هر زمين شيار كرده و كاشته شده،ضد بوم يعنى زمين ناكاشته و ناساخته كه در ان خانه و جز آن سازند،و گاهى بمعنى مطلق زمين نيز استعمال كنند،اسدى گويد: بيت همه سنگ خار است آن كوه و مرز تهى يكسر از ميوه و كشت و رز و تحقيق آنست كه مرز حد هر چيز است و بوم زمين كاشته و زراعت كرده،و مرز كنارهاى او،و سرحد ولايايت را ازين رو مرز گويند،و مرزبان طرفدار و حاكم سرحد، و دار المرز چون بر مرز بحر خزر واقع است يعنى بر كناره و حد آن باين اسم موسوم شد،و مرز بمعنى مذكور مرادف سامانست كذا فى السامانى،و بالضم،مقعد،سوزنى گويد: بيت بر در مرز چو انبانش بهنگام جماع تيز چون زمزمۀ ناى بانبان آرند و بمعنى موش مرزه است نه مرز. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج2 , ص1331) 
به فتح اول و سكون ثانى و زاى نقطهدار زمين را گويند و زمينى را نيز گفتهاند كه مربع سازند و كنارههاى آن را بلند كنند در ميانش چيزها بكارند و به معنى سرحد هم آمده است چه مرزبان صاحب و حاكم و نگهدارنده سرحد باشد و به معنى آبادان هم هست و بوزه را نيز گويند و آن شرابى است كه از گندم و گاورس و جو سازند و مقعد و نشستگاه و مخرج سفلى را نيز گفتهاند كه سوراخ كون باشد از انسان و حيوانات ديگر و به معنى مباشرت و مجامعت هم هست و در عربى چيزى را به چنگال گرفتن به آهستگى و چيزى را بريدن و خراشيدن باشد و به ضم اول به معنى مخرج سفلى هم آمده است و موش را نيز گويند كه عربان فاره خوانند. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ فارسی برهان قاطعفرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص853) 
- [بفتح ميم و سكون راء] سرحد باشد. و در تحفه بمعنى سرحد ملك و نشستگاه آدمى نيز آمده. مثالش حكيم فردوسى گويد: (1)ماه سيام. و در برهان كنايه از ماه و شان ترك هم هست. (2)بزاق القمر. بساق القمر. زبد القمر (برهان) و گويد برخى گويند سنگى است كه آن را در شبهاى افزونى ماه يابند و آن سفيد و شفاف مىباشد و سايند و بخورد مصروع دهند نافع بود. (3)غليواج. زغن (برهان). (4)مىپندارم مصحف موىگر (مويهگر) باشد. (5)نمل. نملة. مورچه. مورچانه از جملۀ حشرات الارض كه باجتماع در زير زمين زندگى كنند. و در برهان معنى حقير و ضعيف نيز دارد. شعر بسنده كنم زين جهان مرز خويش بداند مگر پايه و ارز خويش و در مؤيد الفضلاء بمعنى زمين شيار كرده و كشت آمده. و در فرهنگ بمعنى مطلق زمين آمده و باين بيت حكيم اسدى متمسك شده: شعر همه سنگ و خاره است آن كوه و مرز تهى يكسر از ميوه و كشت و ورز و ديگر بمعنى زمين مربع ساخته كه كنارهاى آن را بلند كرده باشند و در ميان آن چيزى بكار برند [1]. مثال اين معنى استاد فرخى گويد: شعر تيغهاى كوه ازو پر لاله و پر سوسن است مرزهاى باغ ازو پر سنبل و سيسنبرست 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ مجمع الفرسفرهنگ مجمع الفرس
, ج3 , ص1319) 
سرحد بود.فردوسى گفت: بيت بسنده كند زين جهان مرز خويش بداند مگر مايه و ارز خويش 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص132) 
بفتح اول و سكون ثانى زمينى كه مربع ساخته كنارهايش را بلند كنند و در ميانش چيزى بكارند و هر زمين شيار كرده و كاشته شده و بوم يعنى زمين نكاشته و ناساخته كه در آن خانه و جز آن سازند و كاهى بمعنى مطلق زمين نيز استعمال كنند چنانكه اسدى طوسى كفته همه سنك و خار است آن كوه و مرز تهى يكسر از ميوه و كشت و زر رشيدى كفته تحقيق آنست كه بوم زمين كاشته و زراعت كرده و مرز كنارهاى آنست و سرحدّ ولايات را ازاينرو مرز كويند و مرزبان طرفدار و حاكم سرحد و دار المرز چون بر مرز خزر واقع است يعنى بر كناره و حد آن باين اسم موسوم شده و مرز بمعنى مذكور مرادف سامان است مؤلف كويد كه بوم مطلقا بمعنى زمين و خاكست و محل سكونت چنانكه شيخ سعدى كفته نه از چينم حكايت كن نه از روم كه من دل با يكى دارم درين بوم و در محاورات متعارفست كه كويند فلان مرد غريب است يا بومى است يعنى از اهل اين شهر و اين قريه يا خارج است و مرزوبوم مرادف يكديكرند و بمعنى بلند و پستند بلى در زمينى كه زراعت يا باغ كنند آن برآمدى و بلندى را مرز كويند و آن را بفارسى نيز كرزه خوانند استاد فرخى در صفت بهار كفته تيغهاى كوه از او پرلاله و پرسوسن است مرزهاى باغ از او پرسنبل و سيسنبر است و عمادى شهريارى كفته از مرزهاى سنبل و سوسن زمانه را امروز خطّ و روى بتان مانده يادكار حكيم فرخى مرز را مرزوى كفته كوه و دره هند مرا زار و زوى غزو خوش تر بود از باغ بهار و لب مرزوى معلوم شد كه مرز زمين برآمدهتر و ساخته شده باغ و فاليز است كه در آن كل و سبزى كارند چنانكه شيبانى كاشانى نيز كفته بنان جوين و لب مرز خو كن كه يك جو نيرزد خود اين مرزبانى و اينكه در باب معنى دار المرز كفته صحيح نمىنمايد چرا كه اين مرز كه او بمعنى كنار دانسته فارسى است نه عربى و دار المرز نامى است بتمامه عربى چكونه نيمى عربى و نيمى پارسى خواهد بود و مرز چنانكه در مرج كذشته بعربى بمعنى چراكاه و مرغزار است و اين نام بر مازندران صادق است كه از كثرت آب و علف و مرغزار و چراكاه نظير و مثل ندارد و فوق كلّ ذى علم عليم و بضم اول مقعد را كويند سوزنى كفته بر در مرز چوانبان تو هنكام جماع تيز چون زمزمه ناى بانبان دارند مولوى كفته چند كوبد زخمهاى كرزشان بر سر هر ژاژخاى و مرزشان ديكر موش را كويند لهذا كياهى است دوائى خوشبوى كه بكوش موش شباهت دارد و آن را مرزنكوش كويند و مرزكوش مخفّف و مرزبخوش معرّبست ظهر فاريابى كفته چو مرزنكوش كردم سربسر كوش 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ انجمن آرای ناصریفرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص675) 
كنارههاى آن. كه قدرى بلند كرده باشند.و سرشت و طبيعت و خوى.و جائى كه در آن كسى بسلامتى زندگى مىكند.و زمينۀ پارچۀ زر دوزى شده 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج1 , ص662) 
[اسم][فارسی]حد و حدود و كنار و كناره.و كشور و ملك و زمين.و زمين مزروع.و زمينى كه اطراف آن را براى كشتكارى كرد بسته باشند. و جماع و مباشرت.و شراب بوزه. ¦¦ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
[اسم][عربی]عيب و زشتى.و نام دهى. ¦¦ 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
[مصدر][عربی]مرزه مرزا (از باب نصر):شكجيد آن را با انگشتان نرم نرم بىآنكه گزند رسد و اگر گزند رسد قرص گويند. و نيز مرز زشت گردانيدن.و بدست زدن.و پارهاى از خمير و جز آن بركندن.يق: امرز لى من عجينك مرزة يعنى قطعهاى از خمير خود براى من پاره كن. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ج5 , ص3256) 
(اسم) سرحد. دربند. ثغر. حد. خط فاصل ميان دو كشور. ¦¦اراضى سرحدى. آبادىهايى كه در اطراف سرحدهاى كشورى واقع شده است. ¦¦حاشيۀ كتاب. هامش. مقابل متن. مقابل بوم. ¦¦زمينى كه كنارهاى آن را بلند كنند و در ميانش چيزها بكارند. كشتزار. مزرعه. كرت. كرد. قطعۀ كوچكى از زمين زراعتى. ¦¦زمين شياركرده و كاشتهشده، ضد بوم يعنى زمين ناكشته و ناساخته كه در آن خانه و جز آن سازند. ¦¦حاشيۀ برآمده بر قطعهاى از قطعات زمين مزروع تا آب بيرون نرود. ¦¦توسعاً، مملكت. ملك. كشور. شهر. ناحيه. ديار. ¦¦آنچه حدود كار يا چيزى را مشخص مىكند: مرز اختيارات مدير عامل در اساسنامه معين شده است. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ج2 , ص2667) 
زمين رانده. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص33) 